واقعا آنچه در کتابها می نویسند با آنچه در زندگی واقعی روی می دهد بسیار متفاوت است.
زندگی یک مبارزه واقعی است ...
خوب معلومه وقتی 2 نفر با 2 فرهنگ و فکر متفاوت با هم زیر یک سقف می روند بالطبع با مشکلاتی هم مواجه می شوند که باید با همفکری هم رفعش کنند.
در عین حالی که عاشقانه همسر عزیزم را دوست دارم ولی ازش دلگیرم- اونم فکر کنم همین احساس را داره- باز هم کوتاه اومدم و سعی کردم هم حرفمو بهش بزنم و بگم که به چه دلیل از دستش ناراحتم و هم ازش دلجوی کرده باشم. نمی دونم چقدر موفق شدم ! شب که ببینمش معلوم میشه! بهرحال من صادقانه رفتار کردم و لاغیر.
ماجرا از این قرار بود که :
چند هفته پیش مامانش اینا رفتن سفر حج و همسر عزیزم به من گفت که نمی تونه خونه رو تنها بذاره و مجبوره چند روزی را اونجا باشه و در این مدت که اونجا بود من هم خونه مامانم اینا می موندم و روزهای تعطیل را هم می رفتم پیش همسرم. هفته گذشته به سلامتی از سفر برگشتن. طبق معمول یک شنبه که من خونه مامانم بودم . سه شنبه مامانم اینا خونه ما بودن و چهارشنبه بعدازظهر همسر گرامی تماس گرفتن و گفتند که کار دارن و شب دیر میان و از من خواستن که اونشب را تهران بمونم- از اونجایی که بیشتر تمایل داشتم به خونه خودمون برم از این پیشنهادش خیلی خوشم نیومد البته پیشنهاد که نبود یک طوری گفت که بیشتر معنی "باید" می داد تا پیشنهاد. بهر حال پیش خودم گفتم که بهتره همراهیش کنم و موجب زحمتش نشم که بخواد شب بیاد خونه و دوباره 5شنبه صبح زود بره اونطرف .
این نیز گذشت.....
پنج شنبه شب نزدیکای خونه که رسید زنگ زد بهم که حاضر شو بریم بیرون و رفتیم و یه بستنی هم خوردیم و من هم به شوخی و جدی کلی قر قر کردم و برگشتیم خونه و شب خوبی داشتیم ... ولی خیلی خسته بودم از نظر جسمی و فکری
جمعه حدودای ظهر از خواب پاشدیم - صبحانه خوردیم و در حال تدارک ناهار بودم که گفت پاشو بریم بیرون . گفتم کجا ؟ گفت میریم بیرون یه دوری می زنیم و بعدش میریم خونه مامانم اینا. اونجا کار دارم ... منم که فقط دوست داشتم با همسرم خونه باشم نپذیرفتم که باهاش برم و هرچی هم گفتم اون حاضر نشد خونه بمونه و با ناراحتی رفت ... شبم دیر اومد . شام خوردیم و خوابیدیم تا امروز صبح که داشت منو می رسوند محل کارم هیچ حرفی با هم نزدیم . بالاخره من شروع کردم و گفتم دلیلی برای اون رفتارش نداشت. نباید به من حکم می کرد که برم و نباید روزهای تعطیلشو صرف کارش بکنه ... خیلی سعی می کنم که درکش کنم ولی بعضی وقتها انتظار دارم اونم درکم کنه. خوب آخه روز تعطیل هم کارش را رها نمی کنه . درسته که کارش آزاده ولی نباید دیگه به زندگیش لطمه بزنه. خوب منم دوست دارم یه روز تعطیلو فقط و فقط با همسرم در آرامش بگذرونم ولی بیخودی عصبانی شد که خونه بمونیم که چی؟
خداییش سر در نمیارم . خونه موندن "که چی" داره ؟؟؟!!!